|
.............................................................................. این داستان را تا انتها بخوانید تا به عظمت حضرت زهرا (س)پی ببرید. .............................................................................
بهار سال۱۹۱۷ میلادی در یک دهکده کوچک در کشور پرتغال اتفاق عجیبی رخ داد. لوسیا داس سانتوس هشت ساله به همراه عمو زاده هایش فرانچسکو و جاسینتا مارتو که به ترتیب هشت و شش سال داشتند مشغول چرای گله هایشان در علفزارهای دهکده بودند که باران باریدن گرفت .
آنها برای در امان ماندن از باران لای صخره های غار کوچکی پناه گرفتند و بعد از اینکه باران بند آمد و خورشید ظاهر شد همانجا ماندند و مشغول خوردن ناهار و گفتن تسبیح شدند و بعد هم مشغول بازی شدند . آنها سرگرم بازی بودند که ناگهان در آن روز ساکت و آرام ، باد شدیدی وزیدن گرفت و درختان را به اهتزاز در آورد و ناگهان آذرخشی از نوری سپید آنها را احاطه کرد و بانویی نورانی هویدا شد.
کودکان از فرط تعجب چشمانشان به لرزه افتاد.حتی فرصت فرار هم پیدانکردند.
بعد از دقایقی آن بانو شروع به سخن کردن کرد و آن موقع بود که دلهای کودکان معصوم آرام و قرار گرفت. یکی از کودکان با ترس پرسید :شما که هستید؟ دیگری گفت:شما مریم مقدس (س) هستید؟ آن بانو در جواب آنها گفت: فرزندانم من فاطیما هستم. فاطیما؟ نامی که تا به حال گوش هیچ یک از کودکان نخورده بود.آن بانو راهنمائیهای فرموده و از نظر کودکان ناپدید شد. کودکان دوان دوان به دهکده برگشته و اهالی دهکده را از این واقعه حیرت آور مطلع کردند.ولی خیلیها گفتند:این کودکان حتما دچار وهم و خیال شده اند و کسی حرف آنان را جدی نگرفت. این ملاقاتها باز هم برای آن سه کودک اتفاق افتاد ولی هر بار هیچ کس سخنان آنان را جدی نگرفت. در یکی از این ملاقاتها آن بانو به کودکان گفت که برای ملاقات بعدی به شما معجزه ای نشان خواهم داد.و کودکان به دهکده برگشته و ماجرا را برای اهالی دهکده تعریف کردند. پاسخ اهالی دهکده این بود کی؟ کودکان پاسخ دادند او گفت :در سیزدهم می همین سال . این سخنان دهان به دهان پیچید و مردم از همه جای کشور پرتغال و اقصی نقاط جهان برای این زمان لحظه شماری میکردند تا روز موعود فرا رسید. جمعیتی حدود ۷۰ هزار نفر از همه جا برای پی بردن به صحت و سقم گفته کودکان راهی مکان مورد نظر شدند. دشت مملو از جمعیت بود که به ناگاه نوری از آسمان ساطع شد و آن بانوی نورانی ظاهر گشت.خیلی از مردم تا سر حد مرگ از دیدن این منظره شوکه شدند. بعضی ها زیر لب میگفتند : یا مریم مقدس(س) و بعضی ها هم روی سینه خود صلیب میکشیدند. ناگاه بانو لب به سخن گشود:من فاطیما هستم. فاطیما نامی که تا حال هیچ کس نشنیده بود. در همین لحظه فاطیما دستی به سمت آسمان بلند کرد و معجزه ای که وعده اش را داده بود به حقیقت پیوست. همگان دیدند که خورشید شروع به چرخیدن کرد و به زمین نزدیک شد.
و دقایقی بعد بانوی نورانی از نظرها ناپدید گشت. مردم به سجده افتاده و تمامی جمعیت اشک میریختندو در همان روز بسیاری که از بیماری رنج میبردند به برکت حضور فاطیما (س) شفا یافتند.
از آن روز به بعد نام دهکده به فاطیما تغییر نام یافت
لذا همه ساله در همان زمان و در همان مکان مردم از اقصی نقاط جهان با تسبیح که
یکی از سفارشات آن بانوی نورانی بود با زبانهای مختلف مشغول ذکر و انجام اعمال
عبادی هستند.و تا حال بسیاری شفایشان را از حضرت فاطیما(س) گرفته
اند و بسیاری حاجتشان را از او در خواست میکنند.
از سه کودک به جا مانده از معجزه فاطیما چند سال بعد از واقعه ۲ کودک به بهشت پر کشیدند و سومین کودک تا سن ۹۷ سالگی ودر اواخر سال ۱۳۸۳ هجری شمسی به دو دوست کوچک خود و حضرت فاطیما(س) پیوست.
تصویر مربوط به سه کودک معجزه فاطیما: هیچ جمله ای جز این مصرع شعر گویای عظمت حضرت زهرا (س) نیست: (زهرا (س) که عنایتش به دنیا برسد)
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 4:45  توسط عبدالزهرا
|
|
|