دوستان عزیز سلام
در آستانه شهادت حضرت زهرا(س) برآن شدم تا روایت شهادت آن بانوی بزرگوار را از دیدگاه شیعه و سنی مورد بررسی قرار دهم و نتایج را برای عزیزانی که خود را در غم حضرت شریک میدانند قرار دهم تا همه بدانند که به گفته زنده یاد سید جواد ذاکر( آی مردم شهادت مادرم زهرا (س) افسانه نیست).
به همین دلیل از دو دیدگاه این واقعه را از زبان علمای هر طرف بیان خواهم کرد باشد که مرضی خاطر امام زمان قرار گیرد.انشاالله
عبدالزهرا
علمای سنی:
نقل عبدالفتاح عبدالمقصود :
اين دانشمند خبير و شهير مصرى، داستان در دربار هجوم به خانهى وحى را در دو مورد از كتاب خود آورده است كه ما به نقل يكى از آنها بسنده مىكنيم:
«قسم به كسى كه جان عمر در دست اوست، بيرون بياييد والا خانه را بر سر ساكنانش به آتش مىكشم! گروهى كه از خدا مىترسيدند و حرمت پيامبر را در نسل او نگه مىداشتند، گفتند: اى اباحفص! فاطمه در اين خانه است. و او بىپروا فرياد زد: باشد! عمر نزديك آمد و در زد، سپس با مشت و لگد به در كوبيد تا به زور وارد شود. على عليهالسلام پيدا شد.
صداى نالهى زهرا در آستانهى خانه بلند شد. آن صدا، طنين استغاثهاى بود كه دختر پيامبر سر داده و مىگفت: پدر! اى رسول خدا... مىخواست از دست ظلم يكى از اصحابش او را كه در نزديكى وى در رضوان پروردگارش خفته بود، برگرداند، تا سركش گردن فراز بىپروا را به جاى خود نشاند و جبروتش را زايل سازد و شدت عمل و سختگيرش را نابود كند و آرزو مىكرد قبل از اين كه چشمش به وى بيفتد، صاعقهاى نازل شده او را درمىيابد.
وقتى جمعيت برگشت و عمر مىخواست همچون آهوان رميده، از برابر صيحهى زهرا فرار كند، على از شدت تأثير و حسرت با گلويى بغض گرفته و اندوهى گران، چشمش را در ميان آنان مىگردانيد و انگشتان خود را بر قبضهى شمشير فشار مىداد و مىخواست از شدت خشم در آن فرورود...».
نقل ابن أبىدارم :
احمد بن محمد معروف به ابن أبىدارم، محدّث كوفي (متوفاى 357)، كسى است كه محمد بن أحمد بن حماد كوفي دربارهى او مىگويد: «كان مستقيم الأمر عامة دهره; او در سراسر عمر خود، پويندهى راه راست بود».
ذهبى نيز مىنويسد:
«كان موصوفاً بالحفظ و المعرفة إلّا انّه يترفض».
«او به حافظ و معرفت حديث شهرت دارد، نقطه ضعفش اين است كه به تشيع ميل داشته است».
اصولاً جاى تاسف است كه علاقه به اهلبيت، يكى از نقاط ضعف محدثان شمرده شود.
به هر روى، ابن أبىدارم نقل مىكند كه در محضر او اين خبر خوانده مىشود:
«انّ عمر رفس فاطمة حتى أسقطت بمحسن».
«عمر لگدى بر فاطمه زد، در نتيجه او فرزندى كه در رحم به نام محسن داشت سقط كرد».
علمای شیعه:
نقل علامه مجلسى از زبان عمر :
علامه مجلسى عهدنامهاى از خليفه دوم براى معاويه در بحارالانوار آورده كه ماجراى خود را با زهرا عليهاالسلام در آن حكايت كرده است. (1)
از جمله در آن آمده: «به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم. كنيزك فضّه كه به او گفتم: به على بگو براى بيعت با ابوبكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كردهاند; گفت: اميرالمؤمنين مشغول است. گفتم: اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم.
فاطمه بيرون آمد. پشت در ايستاد و گفت: اين گمراهان دروغگو; چه مىگوييد؟ و چه مىخواهيد؟ گفتم: فاطمه! گفت: عمر! چه مىخواهى؟! گفتم پسر عمويت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است؟
گفت: اى شقى! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجت را بر تو تمام كرد...
گفتم: اين اباطيل و افسانههاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو بيرون بيايد.
گفت مورد احترام ما نيستى، عمر! مرا از حزب شيطان مىترسانى؟ در حالى كه حزب شيطان بس ضعيف است.
گفتم: اگر على نيايد، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم، و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم. تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم. به خالد بن وليد گفتم: تو با مردان هيزم فراهم كنيد. خودم خانه را آتش مىزنم.
فاطمه گفت: اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن اميرالمؤمنين. فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم. نتوانستم. پس با تازيانه به دستهايش زدم چنانكه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم. نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم، اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم... پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود. چنان فرياد زد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت: پدر! يا رسولاللَّه! اينگونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود؟ آه: فضّه! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد. و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است. او به ديوار تكيه داده بود. در را به داخل راندم و داخل شدم. به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت. از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد. على بيرون آمد. چون احساس كردم كه مىآيد، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند، گفتم: از خطر بزرگى نجات پيدا كردم».
در روايت ديگرى آمده: «جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن نيستم. اين على است كه از خانه بيرون آمده. همه با هم طاقت او را نداريم. على بيرون آمد. فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود، از خداى بزرگ استغاثه كند. على، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت: دختر رسول خدا! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است، پس تو نيز، اى سرور زنان! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب. درد زايمانش سخت شد. وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد.
جمعيتى زياد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود. آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت، از خانهاش بيرون آوردم... ابوبكر مىگفت: واى بر تو عمر! چه كارى بود كه با فاطمه كردى؟!». (2)
...............................................................................
1 ـ بحارالانوار، ج 30، صص 293- 295; الهدايةالكبرى، ص 417.
2 ـ بحارالانوار، ج 39، صص 41- 42; معانىالاخبار، صص 205- 207.
........................................................................................................................................................................................
نقل فيض كاشانى :
فيض كاشانى: «... سپس عمر جماعتى از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد. چون با در بسته مواجه شد، فرياد كشيدند: على! بيرون بيا كه خليفهى رسول خدا تو را مىخواند.
در را برايشان باز نكردند. هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند. عمر فرياد كشيد: به خدا قسم، اگر در را باز نكنيد، آن را آتش مىزنيم.
چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش مىزنند، برخاست و در را باز كرد. پيش از آنكه با آنان روبهرو شود، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد.
سپس به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه روى فرشش نشسته بود، يورش بردند و دورش جمع شدند و گريبانش را گرفته به زور بيرون آوردند، و كشانكشان به مسجد بردند.
فاطمه بين آنان و شوهرش حائل شد و گفت: به خدا سوگند، نمىگذارم كه پسر عمويم را به ستم بكشيد. واى بر شما! چه زود در حق ما اهلبيت به خدا و رسول او خيانت كرديد. و حالى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شما را به پيروى، محبّت و تمسّك به ما سفارش كرد و خداوند متعال فرمود: (قل لا اسئلكم عليه اجراً الّا المودّة فى القربى). )1)
بيشتر مردم على عليهالسلام را به خاطر فاطمه عليهاالسلام رها كردند. عمر به قنفذ- لع- فرمان داد كه او را با تازيانه بزند. قنفذ با تازيانه به پشت و پهلوى فاطمه زد چنانكه او را سخت رنجور ساخت و اثر آن در جسم شريفش باقى ماند. همين ضربت قويترين سبب سقط او بود كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله او را محسن ناميده بود...». (2)
اميرالمؤمنين عليهالسلام را به مسجد بردند و در برابر ابوبكر نگه داشتند. فاطمه خود را به او رساند تا مگر او را از دستشان رها سازد ولى نتوانست. پس به سوى قبر پدرش رفت و به آن اشاره كرد...». (3)
................................................................................
1ـ شورى، 23
2ـ التتمه فى تواريخ الائمه، ص 35.
3ـ علماليقين، صص 686- 6
.................................................................................
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 6:24  توسط عبدالزهرا
|