|
حسین (ع) میا به کوفه کوفه وفا ندارد کوفی بی مروت شرم و حیا ندارد
مسلم بن عقيل کيست؟ در ميان جوانان برومند «بني هاشم» مسلم، فرزند عقيل يکي از چهره هاي تابناک و شخصيتهاي بارز، به شمار ميرفت. «عقيل» برادر حضرت علي(ع) و دومين فرزند ابوطالب بود. در ترسيم زير رابطه نسبي مسلم، آشکارتر است: ابوطالب: - طالب - عقيل - مسلم - جعفر - علي - حسين بن علي مسلم بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموي حسين بن علي بود. دودماني که مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خانداني که شخصيت انساني و اسلامي مسلم در آن شکل گرفت، بهترين زمينه را براي تربيت و تکامل معنوي و حماسي مسلم فراهم کرد. از آغاز کودکي، در ميان جوانان بنيهاشم بخصوص در کنار امام حسن و امام حسين - عليهما السلام بزرگ شد و کمالات اخلاقي و بنيان ولايت و درسهاي حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبي فرا گرفت. اجداد مسلم کساني، چون «ابوطالب» و «فاطمه بنت اسد» بودند که در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاوري را به ارث ميگذاشتند و مسلم، شاخهاي پربار از اين اصل و تبار بود; و بنا به اصل وراثت، خصلتهاي برجسته را از نياکان خود به ارث برده بود. به نقل مورخان، در زمان حکومت آن حضرت (بين سالهاي 36 تا 40 هجري) از جانب آن امام، متصدي برخي از منصبهاي نظامي در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتي که اميرالمؤمنين (ع) لشگر خود را صف آرايي ميکرد، امام حسن و امام حسين (ع) و عبدالله بن جعفر و مسلم بن عقيل را بر جناح راست سپاه، مامور کرد. شناسنامه مسلم را، پيش از آن که از نياکان و سرزمين وقبيله جستجو کنيم، بايد در فکر، عمل و زندگانياش بيابيم; اين بهترين معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت علي (ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس از شهادت آن امام، هرگز از حق که در خاندان او و امامت دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا کرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاکش را بر اين آستان فدا کرد. در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبي (ع) که از سخت ترين دوره هاي تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهلبيت و طرفداران حق بود، مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب ميشد. پس از شهادت امام مجتبي (ع) که امامت به حسين بن علي (ع) رسيد تا مرگ معاويه که يک دوره ده ساله بود; باز مسلم را در کنار امام حسين (ع) ميبينيم. در اين دوره بيست ساله، يعني از شهادت علي (ع) تا حادثه کربلا بسياري از کسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها کردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواي بيدردسر را برگزيدند، ولي آنان که قلبي سرشار از ايمان و دلي سوخته در راه حق داشتند و مسلماني را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار ميدانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداکاري در راه خدا و جهاد في سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتي آشکارتر ميشود که به شرايط دشوار دينداري و حق پرستي در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم. حضرت علي (ع) از پيامبر اسلام حديثي را در مدح «عقيل» نقل ميکند که آن حضرت فرمودند: «من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يکي، به خاطر خودش، و يکي هم به خاطر اين که پدرش ابوطالب او را دوست ميداشت.» و در آخر، خطاب به علي(ع) فرمود: «فرزند او -مسلم کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشک ميريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود ميفرستند.» معاويه، پس از بيست سال سلطنت استبدادي مرد. يزيد، پس از معاويه بر سر کار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. ميخواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار کند، که سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعي از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مکه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره برداري کند. سال شصت هجري بود. اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مکه و برخورد با مردم و تشکيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت با يزيد، آشنا کرد; بخصوص مردم کوفه از اقدام انقلابي امام حسين(ع) خوشحال و اميدوار شدند. مردم کوفه، خاطره حکومت چهارساله علوي را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاي برجسته و چهره هاي درخشاني از مسلمانان متعهد و ياران اهل بيت بودند. از اين رو نامه ها و طومارهاي مفصلي با امضاي چهره هاي معروف شيعه در کوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، که تعداد اين نامه ها به هزاران ميرسيد. کوفيان، گروهي را هم به نمايندگي از طرف خود به سرکردگي «ابوعبدالله جدلي» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه هايي همراه آنان ارسال کردند. در ميان نامه ها و امضاها، نام شخصيتهاي بزرگي از کوفه همچون «شبث بن ربعي» و «سليمان بن صرد» و «مسيب بن نجبه» و... به چشم ميخورد که از آن حضرت ميخواستند مردم را به بيعت با خود دعوت کند و به کوفه بيايد و يزيد را از خلافت خلع کند. امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاي مکرر مردم کوفه، عکس العمل نشان داده و اقدامي کند. براي ارزيابي دقيق اوضاع کوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايي و سازماندهي و تشکل نيروهاي انقلابي، ضروري بود که کسي قبلا به کوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشي دقيق از وضعيت شهر و مردم، به او بدهد. حضرت حسين بن علي(ع) مناسبترين فرد براي اين ماموريت محرمانه را «مسلم بن عقيل» ديد، که هم آگاهي سياسي و درايت کافي داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديک امام بود. به نمايندگاني که از کوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به کوفه ميفرستم، اگر مردم با او بيعت کردند; من نيز خواهم آمد. اين که امام از مسلم به عنوان «برادرم» و «فرد مورد اعتمادم» نام ميبرد، ميزان اعتبار و لياقت و کفايت مسلم بن عقيل را ميرساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به کوفه ميروي، اگر ديدي که دل و زبان مردم يکي است و آنچنان که در اين نامه ها نوشته اند متحدند و ميتوان به وسيله آنان اقدامي کرد، نظر خودت را بر من بنويس و مسلم را وصيت و سفارش کرد، به اين که: پرهيزکار و با تقوا باش; نرمش و مهرباني به کار ببر; فعاليتهاي خود را پوشيده دار; اگر مردم، يکدل و يک جان بودند و در ميانشان اختلافي نبود، مرا خبر کن. اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به کوفه، پاسخي به همه نامه ها و دعوتها و طومارها بود. محتواي پيام امام، در اين چند محور، خلاصه ميشود: 1 - تاييد کامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده هاي مورد اطمينان. 2 - محدوده مسؤوليت مسلم در کوفه نسبت به ارزيابي وحدت کلمه و صداقت مردم. 3 - پاسخي به دعوتهاي مکرر، به عنوان اتمام حجت. 4 - درخواست از مردم براي حمايت و اطاعت از مسلم. مسلم با گرفتن دو راهنما از مکه به سوي کوفه حرکت کرد. و اينک، مسلم، با شهري رو به روست، حادثه خيز و پر ماجرا و با گرايشهاي مختلف; شهري با افکار گوناگون که اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را ميگذراند. شيعيان، دسته دسته به خانه مختار ميآمدند و با مسلم ديدار و بيعت ميکردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان کوفه براي هر جماعتي از آنان ميخواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) که با نمايندهاش مسلم، بيعت ميکردند افزوده ميشد تا اين که پس از چند روز، به هزاران نفر ميرسيد. با وجود اين همه بيعت گران جان بر کف و انقلابي هاي آماده براي هرگونه فداکاري در راه حمايت حسين(ع) و بر انداختن حکومت يزيد، مسلم بن عقيل، طي نامهاي اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براي نهضت از امام خواست که به سوي کوفه بشتابد. کنون مسلم، نگيني در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمي اميدواران است شکوه و هيبتي دارد، ميان کوفيان جايي و محبوبيتي دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوي لکه هاي ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن» ها و «ماندن» هاست. ولي دوران آن کم بود و کم پاييد، تمام شعله ها ناگه فرو خوابيد... يزيد براي حفظ سلطه و حاکميت بر کوفه عنصر ناپاک و سفاک و خشني همچون «عبيدالله بن زياد» را که حاکم بصره بود، انتخاب کرد. «ابن زياد» با حفظ سمت، والي کوفه نيز شد. ماموريت ابن زياد آن بود که به کوفه برود و مسلم را دستگير کند و سپس او را محبوس يا تبعيد کند، يا به قتل برساند. مردمي که با مسلم بيعت کرده و در انتظار آمدن حسين بن علي(ع) به کوفه بودند، با ورود ابن زياد به کوفه، وضعي ديگر پيدا کردند. فردا صبح که مردم براي نماز جماعت به مسجد آمدند، ابن زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواي شهر و اين مرز و بوم و حاکم بر شما و بيت المال قرار داده است و به من دستور داده که با ستمديدگان، انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيکي کنم و با متهمان به مخالفت و نافرماني با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار کنم. پس هر کس بايد بر خويش بترسد. راستي گفتارم هنگام عمل روشن مي شود; به آن مرد هاشمي (مسلم بن عقيل) هم برسانيد که از خشم و غضب من بترسد.» از اين پس، مجراي بسياري از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن زياد، رؤساي قبايل و محله ها را طلبيد و برايشان صحبتهاي تهديد آميز کرد و از آنان خواست که نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند، و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت. حزب اموي، که ميرفت بساطش نابود و برچيده گردد، ديگر بار جان گرفت و آن تهديدها و تطميع ها و فريبکاريها و تبليغ هاي دامنه دار، تاثير خود را بخشيد و والي جديد، توانست با قدرت و قوت و با تمام امکانات جاسوسي و خبرگيري و خبر رساني، جوي از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونت ها و برخوردهاي تندي که انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت. مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود که صحنه حوادث به صورتي که ياد شد، پيش آمد. از آن جا که ابن زياد، براي سرکوبي انقلابي ها به دنبال رهبر اين نهضت; يعني مسلم ميگشت، مسلم مي بايست جاي امن تر و مطمئن تري انتخاب کند. اين بود که مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هاني» رفت. هاني بن عروه از بزرگان کوفه و چهره هاي معروف و پر نفوذ شيعه در اين شهر بود که هواداران و نيروهاي مسلح و سوارهاي که تعدادشان به هزاران نفر مي رسيد در اختيار داشت. هاني، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درک کرده بود و در زمان اميرالمؤمنين(ع) هم در جنگهاي جمل و صفين و نهروان ملازم رکاب آن حضرت بود و از اخلاصي والا و وفايي شايسته در حق اهل بيت پيامبر برخوردار بود. نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفي تري گرفت و ارتباط ها پنهان تر انجام ميشد. با تغيير شرايط، کوفه به کانون خطري براي انقلابي هاي شيعه تبديل شده بود که با کمترين غفلتي ممکن بود خطرات بزرگي پيش بيايد. سياست کلي «ابن زياد» نابودي مسلم و شکست اين نهضت بود و براي اين کار، دو نقشه کلي را در دست اجرا داشت: 1 - جستجو و تعقيب مسلم و طرفدارانش. 2 - خريدن سران شهر و چهره هاي با نفوذ. براي پي بردن به مخفيگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهي که از سوي ابن زياد پيش گرفته شد، استفاده از يک عامل نفوذي بود که با جاسوسي، اخبار نهضت مسلم را به حکومت برساند. اين عامل نفوذي ابن زياد کسي جز «معقل» نبود. معقل که از سرسپردگان حکومت بود، با دريافت سه هزار درهم، مأموريت يافت که به عنوان يک هوادار مسلم و طرفدار نهضت با طرفداران مسلم تماس بگيرد و به عنوان يک انقلابي، که مي خواهد اين پولها را براي صرف در راه انقلاب و تهيه سلاح و امکانات مبارزه به مسلم تحويل دهد، کم کم به پيش مسلم راه يافته و از خانه او و تشکيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه کرده و به ابن زياد خبر دهد. به اين صورت، کم کم اين جاسوس ابن زياد، به خانه هاني هم که پناهگاه مسلم بن عقيل بود راه پيدا کرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و بتدريج خود را يکي از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مي آمد و ديرتر از همه ميرفت و اخبار دروني نهضت را به عبيدالله زياد، گزارش مي داد. با پي بردن به مخفيگاه مسلم و مرکزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر کرد و تصميم گرفت که هر چه زودتر دست به کار شود و انقلاب را قبل از آن که به مرحله غير قابل کنترلي برسد، درهم شکسته و سران نهضت و مقاومت انقلابي ها را درهم شکند. اين بود که نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره هاي سرشناس تشکيلات مسلم کشيده شد و اولين گام، دستگيري «هاني» بود. نقش «هاني» در نهضت، بسيار بود؛ از اين رو والي کوفه به فکر دستگيري هاني افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسي پيدا کند، زيرا ميدانست تا وقتي که هاني، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم بن عقيل عملي نيست و نيروهاي زيادي که در اختيار و در فرمان هاني هستند، مقاومت و دفاع خواهند کرد. پس بايد با نقشه اي پاي هاني را به «دارالاماره» بکشد و او را در همان جا زنداني کند تا بين او و مسلم جدايي بيفتد. هاني به بهانه مريضي پيش «عبيدالله زياد» نمي رفت، تا اين که ابن زياد، چند نفر را در پي او فرستاد و با اين بهانه که والي کوفه مي خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند. ابن زياد، با جوش و خروش، براي مردم، سخناني تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان ميکرد. قساوت و خشونت از گفتارش مي باريد. بيشترين تهديد، نسبت به کساني بود که به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به کسي داد که مسلم را يا خبري از او را نزد او بياورد. مسلم نايب و نماينده حسين بود. نسخه اي برابر با اصل. تصميم گرفته بود کربلايي در کوفه بر پا سازد، و حماسه اي به ياد ماندني و درسي عظيم از قدرت رزمي و روحي يک «مؤمن» در تاريخ، بر جاي بگذارد. و اينچنين کوفه که به خاطر نهضت براي مسلم «وطن» شده بود، اينک به غربت تبديل شده است. مسلم بي ياوري چون هاني. و مسلم، غريبي در وطن! مسلم براي يافتن خانه اي که شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در کوچه ها غريبانه مي گشت و نميدانست به کجا ميرود. و اما در کوفه، همه درها بروي مسلم بسته بود و هر کس، سوداي سلامت و آسايش خويش را در سر داشت. تا اينکه پس از چند روز آوارگي در محله «بني بجيله» زني به نام «طوعه» به مسلم پناه داد. پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن زياد» بود. شب که به خانه آمد، از حرکات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادي شد. با کنجکاوي فراوان بالأخره فهميد که مهمان خانه شان کسي جز مسلم بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، که اگر به والي شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد که به کسي نگويد. و سپاهيان ابن زياد شبانه به قصد جان مسلم به خانه طوعه يورش بردند. حضرت مسلم يک تنه در برابر انبوهي از سپاهيان ابن زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مي کرد. هر هجومي را با شمشير دفع ميکرد و هر مهاجمي را ضربتي کاري ميزد. مسلم، تصميم داشت که تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يک حلقه محاصره از پشت سر، نيزه اي بر او زده و او را به زمين افکندند و بدين گونه، اسيرش کردند. طبق برخي از نقلها سر راهش گودالي کندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد. مسلم را گرفتند؛ آزاده اي که در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوي دارالاماره بردند و ورقي ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد. حضرت مسلم بن عقيل با خرسندي از تقرب به مقام والاي شهادت خود، دشمنان را ندا داد: من، امروز، از خم خون، مي چشم شهد شهادت را ولي خرسند و خشنودم که مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم که پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نکردم سجده بر دينار، نسودم لحظه اي پيشاني ام بر زر، کنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مي ميرم که من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمي بايست گرييدن. ولي ناگاه مسلم را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون» يکي از سران سپاه ابن زياد، از روي طعنه، گفت: کسي که در پي اين کارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه کند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه ام براي خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلکه گريه من براي خانواده ام و براي حسين بن علي و خانواده اوست، که به سوي شما مي آيند.» در زير برق سرنيزه ها، آن اسير آزاده تشنه لب، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مي انديشيد و هم به فکر کارواني بود که به سوي همين کوفه در حرکت بود و سالار آن قافله، کسي جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود. مسلم را به بالاي دارالاماره مي بردند، در حالي که نام خدا بر زبانش بود، تکبير ميگفت، خدا را تسبيح ميکرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهي درود ميفرستاد و ميگفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبکاران نيرنگ باز که دست از ياري ما کشيدند، حکم کن! شکوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سکوي شهادت و معراج، ديدني بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست بسته را با تحقير و توهين براي کشتن به آن بالا برده بودند، ليکن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگري است که ديده هاي بصير و دلهاي آگاه، شکوهش را مي يابند. با ضربت شمشير، سر از بدنش جدا کردند، و... پيکر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداي زيادي به پا کردند. پس از شهادت مسلم، به سراغ «هاني» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامي بزرگ مسلم را از بدن جدا کردند. درحاليکه اين چنين با خداي خود ميگفت: «بازگشت به سوي خداست. خدايا مرا به سوي رحمت و رضوان خويش ببر!» آن فرومايگان، بدن هاني را هم به طنابي بستند و در کوچه ها و گذرها بر خاک کشيدند. خبر اين بيحرمتي به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله کردند و پس از درگيري با نيروهاي ابن زياد بدن هاني و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن کردند، در حالي که جسد مسلم، بي سر بود. آن روز، تني چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در کنار آن دو قهرمان رشيد به خاک سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، کربلاي کوچکي در کوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگي پيوست. در پي اين شهادتها که وضع کوفه اين گونه بحراني و اوضاع نامساعد بود، کاروان امام حسين(ع) هم که از مکه به سوي کوفه حرکت کرده بود به سوي اين شهر ميآمد. حسين بن علي(ع) در يکي از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت مسلم بن عقيل، هاني بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت کرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون» و اشک در چشمانش حلقه زد. چندين بار، براي مسلم و هاني از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براي ما و پيروانمان منزلتي والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت خويش جمع گردان، که تو بر هر چيز، توانايي!» آن گاه نامه اي را که محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگوني اوضاع کوفه بود بيرون آورد و براي همراهان خود، خواند و گفت: هر کس از شما ميخواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدي نيست... آرامگاه حضرت مسلم، اين شخصيت والا مقام در بيرون باروي مسجد کوفه و در سمت جنوب شرقي آن قراردارد که به وسيله راهرو کوتاهي از مسجد ميتوان به درون صحن آن قدم نهاد. حرم حضرت مسلم عليه السلام فضاي وسيعي در شرق مسجد کوفه را در بر گرفته و از گنبد طلايي بزرگ و چندين رواق و شبستان و ايوان تشکيل شده است و در برابر حرم حضرت مسلم و در سمت شمالي صحن او آرامگاه هاني بن عروه قرار دارد. سلام خدا و فرشتگان و پاکان بر روح بلند حضرت «مسلم بن عقيل» و هاني بن عروه باد، که شرط وفا و جوانمردي را ادا نمودند و جان خويش را فداي رهبر و مولايشان سيدالشهدا «ع» کردند. و درود بر همه ادامه دهندگان راهشان، که راه «حق» و «آزادي» است.
مآخذ از: تاريخ طبري - نفس المهموم شيخ عباس قمي (رحمت الله عليه) - ارشاد شيخ مفيد (رحمت الله عليه) - نفس المهموم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:1  توسط عبدالزهرا
|
فدای ناله ها و زمزمه های دعای عرفه ات حسین جان (ع) قبل از آن که به تحلیل تاریخى این پرسش بپردازیم، باید این نکته را متذکر شویم که از دیدگاه فقهى، این سخن مشهور که امام حسین علیه السلام حجّ خود را نیمه تمام گذاشت، سخن نادرستى است؛ زیرا امام علیه السلام در روز هشتم ذى حجه «یوم الترویه» از مکّه خارج شد(1).در حالىکه اعمال حجّ - که با احرام در مکّه و وقوف در عرفات شروع مىشود - از شب نهم ذى حجه آغاز مىشود. بنابراین، امام علیه السلام اصولاً وارد اعمال حج نشده بود، تا آن را نیمه تمام گذارد.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:38  توسط عبدالزهرا
|
|
|